تپش لحظات در نگاهت شور فزاينده اي دارد
سست ترين كلامت را فرياد ديدم و حنجره احساس شد
اي همنورد پري
بجنگ با عقايدم تا حلاوت احساس برابر تلخي واقعيت قد علم نكند
و روياي آينده ام به تيرگي متون خاطرات آزوهاي ناشدني برخي كم همتان نشود
اگر تنها به سكوت پنجره ي پري گونه ام دعوت شدي بشكنش
و بدان نظرت تحولي زيباست
استوار باش كه نگاهم در تمناي حضورت پرپر ميزند
و اينك پري كوچك قصه ي ما پري بلا
طبق داستان همه ي پريا
فرا گرفت كه بيايد و بماند وبداند
ونخواهد كه بميرد بي آنكه به خواستني هاي درونش برسد
به اميد آن روز زندگي ميكنم
ياري ام كن
مترسک
بی انتها در باد ، نقشه ی شوریدگی مزرعه را در سر می پروراند.
به نا کجا آباد تنهاییش چشم می دوزد ، آرام و بی مقدار ، بی انتها ، مترسک در باد می خواند :
من تمنای زمینم ، من همینم ، من اگر تنها شوم یابم تو را ، ای نا کجا ...
من سوای آدمانم ، من همینم ، من فقط گویم خدایا
من اگر یابم تو را تنها شوم ، تنها فقط با تو شوم ، همراه من ...
تو کجایی !
ای ناکجا ....
من اگر تنها ترین تنها شوم بازم تو هستی ...!
تو کجایی ای خدا ، ای قلب نا آرام من ، تو کجایی ای خدا ؟!
در قلب نا آرام من؟! آری خدا؟!
ای وای من در قلب پوشالین من ...! تنها بمان ، با من بمان
یارب بمان در روح پولادین من در قلب پوشالین من در ذهن زیبابین من
با من بمان... .
حالم بهم می خوره از کارت عروسیایی که با این بیت از آدم دعوت می کنن تو جشن " شادمانه شون" شرکت کنیم.
"آری آغاز دوست داشتن زیباست
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست "
خب فقط به " همین دوست داشتن زیباست" بسنده کردیم وبس که پایان راه از ناپیدا هم ناپیدا تر شد.
"فروغ" آدم خیلی بزرگی بود با یه روح "بزرگتر" ولی واقعا نمی فهمم ، نمی فهمم هدفش از این بیت چی بوده...
((شاید فروغ تجلی خوب تموم شدن بود . فروغ با یه کاسه ی مشترک با جزامیا غذا خورد. فروغ آروم و بی سر و صدا تموم کرد.هم زندگیشو و هم دفتر شعرشو با یه تیکه ی ناب که من عاشقشم *))
حتی همه چی رو به حساب توکل به خدا هم گذاشتن باز هم فقط دوست داشتن اول راه خیلی خیلی مسخرست و کم ... .
آدما ترسناک تر از اونین که فکر می کردم. یه جا خوندم محبت کردن به کسی که لایق نیست حروم کردن احساسه.یا یه چیزی تو این مایه ها، اگه اشتباه نکنم از دکتر شریعتی بود.
آره دیدم نسبت به خیلی چیزا عوض شده ، دلیلشم اطرافیان ، دوستایی که دوست نبودن ، دوستای خوبی که خورد شدن ، دشمنایی که دوست شدن. فقط واسه موقعیت خودشون. شایدم من آدم مهمی شدم. امیدوارم اینطور باشه.
ولی واقعا فکر نمی کردم دنیا به این بدی باشه که هست ... .
پی نوشت: آخرین شعر فروغ این بود: من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحر گاه از یک بوسه زاده خواهد شد.
دلتنگی آفتابگردان را برای سر برگرداندن به سمت سایه ای آرام و بی هیاهو را درک می کنم.
آفتاب صورتم را نسوزانده مثل همیشه نوازش گر بوده و هست ولیکن خنک سایه ای برای تفکر وبالش
می خواهم.
رشد بس است... .
دعا کنید بتونم حداقل چند روز روزه بگیرم.... .
امروز با وجود تمام "نه" گفتنای اطرافیان روزه م ...
هیچ وقت فکر نمی کردم سرسره های فیلی پارک فیله ی بچه گیامو بردارن.
جایی که پاتوق من و بابا عباس بود که نوه ی عاشق بابا بزرگشو هر روز گردش می برد.
من از شهرداری شکایت می کنم.
کسایی که بچه گیاشون اطراف رسالت سید خندان و مجیدیه گذشته باشه میفهمن من چی میگم. اون فیلا آرزوی بچه های محله های دیگه بود.
بابا عباس میبینی چقدر دنیامون تغییر کرده.
آرزوم فقط یه بار یه بار دیگه پارک فیله و کنار تو و بستی قیفیه ... .
خدا گفت به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق و هر که عاشق تر آمد نزدیکتر است...
پس نزدیکتر آیید نزدیکتر
عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست .گفتگو با من...
با من گفتگو کنید.
واینگونه خداوند پری آسمانیش را به زمین لیلی گونه اش فرستاد...
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده ی اینجایی
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت:لیلی نزدیک است.زیستنی از نوع دیگر.
لیلی آسمانی یا پری زمینی یا عکس این دو چه فرق دارد ...
مهم این است که
من
زاده شدم ... بی هیچ هیاهو
ولیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
ولیلی مشتی نور شد در دستان خدا
لیلی پری حوا
هر چه که نام داشت تنها مهم این است که از بهشت برین خدا رانده شد و در عوض در آغوش امن خدا فرود آمد
اگر خودش بخواهد....
پری آسمانی به شرط آسمانی ماندنت تا ابد روز میلادت مبارک
از طرف پریا
پ.ن : برگرفته از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" نوشته ی سرکار خانم عرفان نظر آهاری عزیز
خدای مهربانم...
از تو دیگه انتظار نداشتم
میهمان همیشگی بغض شبانه ات را معتکف در گاه بی نظیرت مپنداشتی که
همانند همیشه میهمانم نکردی؟
خوشا به حالتان میهمانان سه روزه
گفت: بر گردن خود داری دین
تا به یک رای، تو کاری بکنی در این بین...
گفتمش: می دانم...
سبز می اندیشم...
رای من: میرحسین! ![]()
(سر کار خانم آنی دالتون پس فردا دادو بیداد راه نندازی بگی از وبت دزدیدم
هر چی نباشه ما همگی شال سبز دور گردنمونه خواهر من)

